تبليغاتX
پادمیرا

پادمیرا

برف آن سال آنقدر بارید که سالها بعد مردم بگویند همان سال سیاه...!

HOMEPAGE

E-MAIL

رؤیت شدی!

دیدن اولین بار ِ تو ٬همه را اندوهگین می کند.تو تنها پدیده ای هستی که همه دوست نداشته٬باورت دارند.تو رنگ ِ یک عمر را با خود به همراه داری.تو خاطره ها با خود داری و همیشه تلخ هایت روشن تر از شیرینی هایت هستند.تو با همه ی غرورت سفید سفیدی٬سفیدی که هیچکس نمی فهمد ناگهان از کجا پیدایش شد...تو فصل جوانی و پیری تو رمز تجربه تو آیت ِ قسَم تو بار ِ خستگی تو علامت کامل یک انسانی!

و این همه بی مهری که مردم به تو روا داشته اند حقت نیست.تو آئینه ی تمام قد ِ نوع ِ زیستن خود منی!

شعری برایت نمی سرایم٬تو خودت شعری که روی موهای من سروده شده ای.

رنگی بر تو نمی نگارم٬تو خودت رنگی که بر گیسوان من نگارینه شده ای.

و تو نیز سمبل لطافتی٬حالا که از جوانی ام تار ِ مویی دور شده ام.

و تو یک روز سرتا سر زندگی مرا خواهی گرفت و تو یک روز تمام چهره ی مرا سپید خواهی کرد و بازیچه ی کودکان ِ کودکان من خواهی شد.

و تو تنها پدیده ای هستی که همه... که من٬دوست داشته باورت دارم:اولین تار موی سپید من!

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/14ساعت 16:25 توسط مهتاب محسنی |

 

دیدن آنجلینا جولی در خواب ٬مجرد را سود و متاهل را زیان بود.

اگر ببیند با آنجلینا جولی مراوده کرد ٬در کار و بار رونق می یابد.اگر با وی همی دست داد ٬تا آخر عمر سود به وی رسد.اگر در وی آمیخت خیر دنیا و آخرت نصیب او شود.

اگر آنجلینا جولی بوسه ای بر صورت او نهاد و همی رفت ٬اول سود آید سپس زیان شود.

اگر خواب بیننده زن باشد٬صاحب کمال و زیبایی می شود و اگر مرد باشد صاحب هزاران اولاد دختر و پسر می شود و چنانچه ببیند با وی همبستر شد ٬طفلانی را نیز به فرزندی قبول خواهد کرد حتی اگر در آفریقای جنوبی باشد.به تعدادی که شمار آنها از دست وی خارج شود و نیاز به پرستار باشد.

طبق گفته ی بنت شیرین٬رویت آنجلینا جولی در خواب خیر و برکت بوده و خواب بیننده از فیضی عظیم بهرمند خواهد شد.

اگر خواب بیننده ببیند آنجلینا جولی لباس سفید بر تن داشت و او را بر خود همی خواند تعبیر آن به سه قسم است. اول اینکه وارد هالیوود می شود . دوم آنکه با برد پیت رقیب خواهد شد. سوم اینکه در این راه کشته خواهد شد.

اگر مردی آنجلینا را لخت و برهنه ببیند استغفار لازم است.چنانچه  زوجه اختیار نکرده باشد شکر باری تعالی واجب می شود.

اگر مادری آنجلینا جولی را در خواب بیند بر او شرعا و عرفا لازم است دختر خود را بیشتر از همیشه مراقبت نماید.

دیدن آنجلینا جولی در خواب برای هر قشر تعبیری متفاوت دارد.

اگر بدید شب بود و آنجلینا جولی با وی همی رقصید و سپس شبیه شیطانی در آمد٬به هلاکت خواهد رسید و عمرش به سر خواهد آمد.اگر بدید پس از رقص شراب نوشیدند و به بستر رفتند٬ تعبیر٬ دیگر است و از شراب بهشتی خواهد نوشید و در بهشت حوری ای شبیه آنجلینا جولی نصیب وی خواهد شد.

اگر خواب بیننده ٬بازیگر زن باشد پس از چند ازدواج ناموفق و چند رابطه ی ناسرانجام  و از سر گذراندن چند بیماری روانی ٬به مراد دل خود خواهد رسید و تضمین می شود که اگر (برد پیت )همسر او نشد (حسین تهی)حتما خواهد شد.زیرا در ترانه ی موثقی آمده است:((...که تو بعد حسین تهی یه ذره عاشق برد پیتی)) 

اگر خواب بیننده بازیگر مرد باشد٬هیچ تعبیری برای وی نیست و خواب او شیطانی بوده و استغفار لازم است.

اگر خواب بیننده چاق باشد٬لاغر خواهد شد و اگر لاغر باشد به زیبایی باور نکردنی بدون عمل و به صورت سرپایی خواهد رسید.اگر غمگین باشد شاد خواهد شد و اگر شاد باشد شادی او ادامه خواهد داشت.اگر کوتاه قد باشد ٬قد وی رشد خواهد کرد و اگر بلند قد باشد٬عرض و حجم وی از چند ناحیه رشد خواهد کرد.

اگر فقیر باشد فقیر می ماند زیرا این خواب به هیچ وجه درمان فقر نمی شود.و اگر غنی باشد آنجلینا جولی که سهل است توپ هم نمی تواند او را در خواب تکان دهد.

پس از دیدن آنجلینا جولی در خواب٬برای زن و مرد و پیر و جوان و کودک غسل واجب می شود و صدقه باید داد.

دیدن آنجلینا جولی در خواب بر پنج وجه است:اول مال.دوم حال.سوم عیال.چهارم روال.پنجم خیال.

(و من الله توفیق)  

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 10:41 توسط مهتاب محسنی |

 

تو تحمل می کنی٬من تحمل می کنم....ما برای اینجا زاده نشدیم٬ما برای اینجا متولد نشدیم٬ما باید جایی دیگر باشیم.ما اینجا فقط زیست می کنیم٬زندگی نمی کنیم ٬زیست می کنیم.

می بینم روحت را٬دست و پا می زند٬چاره ای ندارم سرم را بالا می برم٬که دعا کنم٬که روحت آرام گیرد...می بینم آن بالا ٬روح خدا هم دست و پا می زند!

خدای من٬قبول کن٬بعضی جاها اشتباه کرده ای.منصفانه بگویم ٬خیلی جاها اشتباه کرده ای.عادلانه بگویم کلاْ اشتباه کرده ای.

گل را گذاشتی کنار خار٬ پونه را گذاشتی کنار مار٬ یاس را چسباندی بیخ دیوار٬خدایا اشتباه کردی٬نه یکی نه دوتا٬هزار هزار!

یک روز درمیان کرده ایم برنامه هایمان را.شنبه دوشنبه چهارشنبه من در سینه ی او زجه می زنم.یکشنبه سه شنبه پنجشنبه او در آغوش من زار می زند...جمعه ها خوب است هر دو با هم هوار می کشیم.

کمی به خودت بیا آن بالا.وقت جابجایی نیست؟سالهاست در حسرت حقی که باید برای ما کنار می گذاشتی و نگذاشتی حسرت می خوریم.وقت برقراری عدالت نیست؟

من نمی توانم٬نمی توانم گل یاسم را اینگونه بی تحمل ببینم٬نگاهی کن؟وقتش نیست دستی بجنبانی چاره ای کنی؟

جای ما اینجا نبود "سمبل لطافت من"٬از لطافتی که من در وجود تو سراغ دارم حتی تحمل بهشت را هم نداری......جای تو اینجا نبود٬جای من شاید بود٬آن هم فقط برای لذت ذوب شدن در میان بازوان تو ٬اما جای تو اینجا نبود.

امشب. زیر این باران٬زیر رعد و برقی که برادرت از آن می ترسد٬وقتی گریه می کردی چیزی به تو گفتم٬گفتم خدا خوب می داند آدمها را کجا قرار دهد...

دروغ گفتم لطیف من٬دروغ گفتم.خدا بیماری روحی روانی دارد٬خدا از آن آدم پست که تو را می آزارد روانی تر است٬خدا محتاج عبادت است٬حریص نیاز آدمهاست و هیچ چیز برای جبران کمبودهای ما آدمها ندارد.

دروغ گفتم عشق من٬هیچ جزا و پاداشی نیست.چاقو را بردار  و سر اولین انسانی را که می بینی ببُر.

مثل پدری که به کودک چهارساله اش آب داد و سرش را گوش تا گوش برید.اخبار را شنیده ای؟

دنیا کثافت تر از آن است که بخواهی صبوری کنی تا خدایی٬روزی٬جایی٬وقتی٬ عوضش را بدهد.

من هم مثل تو خسته ام عشق من.ما همه به نحوی بیمار هستیم.ما همه باید جایی بستری شویم.همه ی ما به آرامش نیاز داریم و باید جایی دیگر برای زیستن انتخاب کنیم.ما همه باید در جایی سفید با قفل های مرکزی و مبل های سفید چرمی بستری شویم.

می دانی چه چیز مرا دلگرم می کند؟اینکه تو از دار این دنیای در به در٬در کنارم هستی ٬در آغوشت هستم....

 تا بنویسم٬ بگویم ٬فریاد بزنم٬جیغ بکشم٬بخندم٬گریه کنم٬و کم کم آرام گیرم و تو با آن محبت بی زوال دستی به موهایم بکشی و اشکهایی که با عرق صورتم مخلوط شده را پاک کنی نگاهی به شرمم بیندازی و در میان سیلاب غمهایی که در دل خودت روان است٬ بگویی:درست می شود ماهی٬ درست می شود.

در میان گریه بخند٬تا ببوسم آن چاله ای را که اشک درونش جمع شده است که عکس چشمان مورب تیزت درش افتاده است.

غمگینی و نمی توانم به تو قول دهم که روزی آرام خواهی شد....اما می دانم که من دست از تو بر نخواهم داشت سمبل لطافت من!

۸۸/۸/۲۷

پی نوشت۱:سفارشت را از دفتر خاطراتم کندم و اینجا سنجاق کردم.پیشکش مهربانی هایت.

پی نوشت ۲:ببین!حالا خوبم.مثل همیشه های گریه

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 22:32 توسط مهتاب محسنی |

 

با آنکه مادرم دو سال پیش تر مرده بود

بابا کفش های راحتی مادر را روی گاز گرم می کرد

بطری های آب گرم را کنار تخت می گذاشت

و رفت گذرنامه او را تجدید کرد.

 

نمی توانستی سر زده بیایی.می بایست تلفن می زدی.

ساعتی بیرون فرستاده بودت تا سر وقت

بنشیند اشیاء مادر را بچیند و در تنهایی نگاه شان کند.

پنداری عشق خام و پیرانه سرش جنایتی باشد.

 

نتوانست مرض یأسم را درمان کند

با این حال یقین داشت به زودی صدای کلید مادر را می شنود.

که در قفل زنگ زده ی در می چرخد و به اندوهش پایان می دهد.

یقین داشت مادر تُک پایی رفته چای بگیرد.

 

من اعتقاد دارم زندگی با مرگ تمام می شود .همین.

شما دو تا هم با هم خرید نرفتید ولی با همه ی اینها

هنوز در دفترچه چرمی ام نام تان هست و

شماره مسدودی که می گیرم.

(تونی هریسون)

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 16:33 توسط مهتاب محسنی |

 

تمام روز را برای آمدن شب تحمل می کنم

شبی که خودت خوب می دانی چرا دوستش دارم

هم آغوشم

 

و در شب

که آشفتگی وجود سوزانم خواب را در مقابل دیدگان ترم از چشم سر به هوای من می رباید

تو...

شرابی هستی

نوشین٬ گوارا

که در لحظه ی سر کشیدنت٬ از دستان کم طاقتم سُر می خوری

و به عکس ماه٬ در پیاله ی کوچک آبم می پیوندی!

 

این است راز چرایی ِ عجالتم در روز

و خجالتم در شب!

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 20:56 توسط مهتاب محسنی |

 

گرسنگی ام قدیمی ست

به عشق که رسیدی

قوت مرا

با مشت و شتاب

پیمانه کن

از بد حادثه نیست

که

به سراغ تو

آمده ام

من از پیراهنت دستمالی می خواهم

تا زخم های کهنه ام را

ببندم

و از دهانت

بوسه ای

که جهانم را

تازه کنم.

 

و تو اگر هیچ یک را ....

لبخندی بزن و بگذر

 

گوشه .نوشت:یک خط در میان مشقم کن

امروز شرجی شرجی ام...!

وام نوشت:ح.منزوی

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت 19:8 توسط مهتاب محسنی |

 

میلیون ها سال پابرهنه راه رفتم!

دور می زدم٬مثل الاغ های خرمن کوب!

سنگُ خار ُ تیغ ٬به گرد ِ طاقتم نمی رسد!

تحمل کردم!

آن چنان که اگر کسی می خواست بداند

که در کجای دایره ی چرخش هایم هستم٬

کافی بود رد خون آلود پاهایم را دنبال کند!

پاپیچ هزاران سال دردی از درد هایم را دوا نکرد!

.

زاده می شویم

می زاییم تا به مرحله ی پاره کردن پیله برسیم

سرانجام هرکس در دوره ای٬سنی٬مقطعی٬بالهایش را می یابد

وقتی پیله ی درد ها و گره ی سختی ها پاره می شود٬ پرواز اجباری ست!

حالا

این چنین خزیدنی شکوه پرواز را کم می کند.

 این چنین خزیدنی شکوه پرواز را کم می کند؟

....

آخ چقدر دوست دارم نوزادی را بغل کنم.

 

پی ن: به همراه وام نوشتی از ح.پناهی

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 23:58 توسط مهتاب محسنی |

 

روز- داخلي - خانه

دوربين در حالت pov وارد یک خانه می شود و در پشت سرش بسته می شود .داخل خانه می آید. [از بدو ورود صدای قابلمه ای در حال جوشیدن  شنیده می شود.]

خانه ای معمولی تقریبا مرتب .کتابخانه ای منظم و حاوی کتابهایی قطور و کتابهایی که میان صفحاتشان علامت گذاشته شده است. قاب عکسی پنج نفره از اهالی خانه ـ یک زن و مرد جوان و سه فرزندو طبق معمول با خنده .که پس زمینه ی آن تصویر کویر است.دقت روی چهره ی زن.

بازگشت به خانه و وارسی.روی مبل ها روکش سفید کشیده شده .[صدایجوشیدن قطع می شود و صدای شیر آب جایگزین آن می شود ]در آشپزخانه یک قابلمه در حال جوشیدن است.ما فقط جوشیدن را میبینیم.

از آشپزخانه خارج شده به سمت راهروی منتهی به اتاق خواب ها می رویم.

اتاق خواب زن و شوهر.یک تخت دونفره با روتختی بسیار ساده .پرده  شیری رنگ .دیوار و کمد ها به رنگ سفید .زمین نیز با سنگ سفید کفپوش شده است بطوریکه تخت داخل این اتاق اضافه جلوه می کند مثل وجود یک تخت در یک سرویس بهداشتی یا سردخانه.

هیچ عکسی در اتاق نیست و هیچ لباسی و هیچ حوله ای و میز توالت بدون آینه است.

از اتاق بیرون می آییم گویی در این خانه جنبنده ای زندگی نکرده است.با در نیمه باز توالت مواجه می شویم[صدای آب قطع می شود و صدای قطار اسباب بازی جایگزین آن می شود]شیر توالت باز است.کاری از دستمان بر نمی آید در حال خارج شدن از راهرو هستیم که تکانی از اتاق مجاور توجهمان را  جلب می کند و گویی ما را خوشحال کرده است که کسی را پیدا کرده ایم.

باد باعث می شود همزمان تکان پرده اتاق بچه ها و موهای بلند زنی را ببینیم. دوربین روی اتاق ـ وسایل بازی حرکت می کند. ـ عروسکهای خندان و گریان که به سقف آویزان شده اند ـ خانه سازی های نیمه ساز و پخش شده روی فرش[صدای قطار اسباب بازی قطع می شود.سکوت کامل]که گویی به تازگی بچه ها با آنها در حال بازی بوده اند و یک قطار اسباب بازی که عروسکی روی ریلش افتاده و راهش را بند آورده و نیمه واژگون شده است تا پای یک زن پیش می رود.[صدای باد]دوربین به بالا تیلت می کند.زن لباسی زرشکی مخملین بلند به تن دارد و پاهایش لرزش خفیفی دارد روی یک صندلی بدون پشتی نشسته است..دستهایش را روی زانوان گذاشته دستهای یک زن کامل که استخوانی و کشیده و لاغر و کارکرده است.کم کم صورت زن پدیدار می شود و متوجه می شویم همان زن داخل عکس است.صورت استخوانی و کشیده با گونه هایی گود بدون آرایش اما اصیل و بی نقص.رنگ صورت کمی پریده که زیاد جلوه نمی کند.رگ های صورت پرش خفیف دارند و زن همچنان به جلو خیره شده است و فکر میکند.[صدای باد قطع می شود.سکوت کامل]باد تنها باد باعث حرکت ضعیفی روی او می شود مثل تکان خوردن پلک یا موهایش....

مدت طولانی دوربین در صدد کشف حالت زن است.این مدت چند دقیقه طول می کشد.اما پس از اینکه هیچ چیز دستگیرش نمی شود و نمی تواند فکرش را بخواند خط نگاه زن را دنبال می کند و به تخت بچه ها میخکوب می شود...

سه بچه ی کشته شده ی معصوم روی تخت کنار هم ردیف شده اند!۱

پایان.

 

۱-نحوه ی کشته شدن دلخواه می باشد.

۲- توضیح سبک ارائه شده و تحلیل اثر در ادامه ی مطلب درج شده است.

۳- حق چاپ و ساخت این اثر محفوظ است.

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 18:40 توسط مهتاب محسنی |

 

دفتر يادداشتم را ورق مي زنم،شعري از حسين پناهي مرا به خود مي كشد..از ورق زدن دست مي كشم

" مي نشينم

و در جمعيت نيمه روشن آنسوي پنجره

در ايستگاه دنبال كسي شبيه تو مي گردم...

و خوب مي دانم كه كسي كس نمي شود

زيرا هيچ انساني قادر به ادامه انساني ديگر نيست!

پس بازي ها واقعا يك بازي اند و همين!

با اين وجود كسي شبيه تو را پيدا مي كنم

و از او دور مي شوم...

و هرچه دورتر مي شوم

شباهتش به تو بيشتر و بيشتر مي شود...

و باز سكوت!"

حدود ده بار از سر مي خوانمش...

هرچقدر كه قد كشيده باشي،هر چقدر كه بزرگ شده باشي،هرچقدر كه شلوغ باشد،كه شلوغ باشي،هرچقدر كه حتي باور كني وقت نداري،هر چقدر كه پنج صبح بيدار شدن ها و يك بند عرق ريختن ها و دوازده شب(با گريم)خانه رفتن ها،امانت را بريده باشد؛بازهم نمي تواني كتمان كني كه لحظه اي از فكر به عشق دور بوده اي.

ساده است.بسيار ساده است.مثل آب مثل آفتاب مثل ابر مثل ماه

نمي تواني لحظه اي وجودش را كتمان كني..نمي تواني اگر عاشق باشي!

چون ساده است هميشه هست،چون پيچيده نيست دور نيست،چون سبك است با تو است،چون سنگين است جلف نيست.

در سفر هم كه باشي، از همه ي متعلقات هم كه دور باشي، خالي خالي هم كه باشي، خود خودت هم كه باشي..باز هم هست...اگر عاشق باشي.

تو كه عاشق باشي عشق ساده است تو را ساده مي كند. ساده كه باشي دوست داشتني تر مي شوي،واقعي تر مي شوي

چون گل شقايق هيچ احتياجي به تجملات ندارد،گل من!

و ازهر انساني يكي بيشتر نيست، زيرا هيچ انساني قادربه ادامه انساني ديگر نيست.

و حسين پناهي

كه بسياري از اهالي كوي عشق،مدتي از عمرشان را زلف به زلف پريشان او گره زدند و سادگي اش را باور كردند و ديگر كسي او نشد.به سادگي او،و نه تظاهر به سادگي.

ساده نوشتم.مدت هاست كه زرق و برق و تجملات دلم را مي زند،پس مي زنم بدم مي آيد وحشتم مي گيرد،مي ترسم

مي ترسم روزي شقايق ها باورشان بشود كه زيبا نيستند!

گل من...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت 19:34 توسط مهتاب محسنی |

می دانستند دندان برای تبسم نیز هست و

تنها

بردریدند.

*

چند دریا اشک می باید

تا در عزای اردو اردو مرده  بگرییم؟

*

چه مایه نفرت لازم است

تا بر این دوزخ دوزخ نابه کاری بشوریم؟

                                                  احمد شاملو

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت 20:53 توسط مهتاب محسنی |

...دوشنبه مي رويم به نمايشگاه ِ"درخت هاي سُندوزي ِ"نقاش و پيكره ساز.

رفتيم.

بايد حس كنيم كه او با درخت ها چه كرده است.بايد حس كنيم.پس براي چه به نمايشگاه هاي نقاشي مي آييم؟نگاه كن!نقاش چيزهايي بر درخت افزوده است و چيزهايي از آن كاسته.در مجموع،انسان پنداري ِ درخت،انسان پنداري ِ كل طبيعت،نقاش را وا داشته است كه درختان را همانگونه ببيند كه آن داستان نويس ديده است: " درختان،ايستاده مي ميرند" و آن شاعر:"جنگلي هستي تو اي انسان!".

تو مي پرسي:نقاش درختان را به اسارت ِ انسان ها در آورده يا انسان ها را اسير درختها كرده است؟

مي گويم:حرف از اسارت نيست.حرف از حس مشابهت است.

می گویی:اما از عشق،هيچ خبري نيست.درد هست،سرافكندگي،فروماندگي،ذلت،به صليب كشيده شدن؛اما از عشق هيچ خبري نيست؛كه اگر بود،اين خبر،هزار درخت را جا به جا مي كرد.هر درختي از ديد سُندوزي،عيساي مصلوبي ست،و گاه نه يك عيسي،كه چندين.

نه تنها تنه،انساني ست خجل- خجل از انسان بودن- بل هر شاخه، و گاه،حتي ،تمامي سر شاخه ها مصلوب شدگاني هستند ميخكوب.

- با اين وجود تمايل به بقا در آنها حيرت انگيزاست.چنان فرو رفته اند در خاك،كه سنگ اينگونه در تن صخره فرو نرفته است.

- اما جاي عشق كجاست؟سوال من همچنان باقي ست.

- شايد نقاشْ در عشقْ باخته يي ست كه از آنْ باختنْ سخن مي گويد.

- در باختن هم واژه ي عشق را بايد يافت.

- اگر مي شناختمش، به او مي گفتم.

- شناختن نمي خواهد.آنجا ايستاده است- با آن رداي بلند و قامت خدنگ.

- زنها بايد خاطرش را خيلي بخواهند.

- ممكن است؛اما با وجود اين تنهاست .گمان نمي برم كه او،با اين درختها ،در چنان سطحي مانده باشد.

- اگر نمانده باشد،بايد از پوسته گذشته باشد و به عشق رسیده باشد.

- به او بگو !بگو كه حتي با يك قطره چكان مي توانست يك قطره عشق در اين قدح ِ بزرگ بچكاند تا ببيند كه چگونه همان يك قطره،رنگ ِ ظرف و مظروف را يكجا عوض مي كند.

- به او مي گويم؛اما الان دورش را روشنفكران و زنان ِ خودنما گرفته اند.چيزي حس نخواهد كرد. واژه هاي ما با واژه هاي ديگران مخلوط خواهد شد و تركيب بسيار بدي خواهد ساخت.نگاه كن! به ما هم از همين لبخند ها خواهد زد.خالي و قشنگ.

- باشد. يك بار،شايد،در جاي ديگر،فرصت كنيم به او بگوييم كه هنر،آفرينشي عاشقانه است .

 

۱: "یک عاشقانه ی آرام" اثر نادر ابراهيمي

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت 18:23 توسط مهتاب محسنی |

 

من يه كارگر پمپ بنزينم،اينقدر پاپيچم نشو

خوبم، بدم،اينم،اينقدر پاپيچم نشو

من يه آدم ساده ام

كه يه جا ايستاده ام

من يه مال خرو مال فروشم كه بي خيال ندا و سروشم،اينقدر پا پيچم نشو

من يه سمسار خسته ام، كه بار دنيامو بسته ام. من يه كارگر ساختموني ام،من زميني ام كي گفته آسموني ام؟

من يه آرايشگرم كه با زنا غيبت مي كنم . ماهي يه بارم ابرو بر مي دارم

من يه عطاري دارم كه در دكون هيچ عطاري پيدا نمي شه

من يه كارگر پمپ بنزينم،اينقدر پاپيچم نشو

من رنگرزم

من سمپاشم

اصلا من آب پاشم

اينقدر پاپيچم نشو

من يه تراكت پخش كن فعالم،من تماشاچي فوتبالم..من هرروز تو استاديوم كتك مي خورم

من پوستر جمع كن ام كه هرروز با پوسترام قهر و آشتي مي كنم

من تو يه زير زمين آش مي فروشم،من اوني نيستم كه تو فكر مي كني ،اينقدر پاپيچم نشو

من زنبور داري ندارم ولي عسل مي خرم،من تا حالا نيش نخوردم ولي پشت پا تا دلت بخواد،اينقدر پاپيچم نشو

من يه بناي ريزه كارم كه چشمام ضعيف شده و وقت دكتر رفتنو ندارم ؛عباس آقا همسايمون تجويز كرده هويج بخورم.

من بوي عرق مي دم

من تشنه ام

من وقتي مريض مي شم از نفس هاي زنم بُخور مي گيرم،اينقدر پاپيچم نشو.

آره من يه مَردم،عكس اين دختر چشم درشترم از تو كيف هاشم پيدا كردم ؛ كه يه وقتايي برام فيلماي اونجوري مياره،ميگه هنديه

من خودم سه تا جوش رو دماغم دارم از اون چركي هاش كه هيچوقت خوب نمي شه،چشمهاي ميشي بد رنگ دارمو سر كچل و قد كوتاه و شكم گنده و هيكل قناص...من يه كارگر پمپ بنزينم كه از صبح تا شب جون مي كنه تا واس زن و بچش يه لقمه نون بياره سر سفره،اينقدر پاپيچم نشو

كي گفته من عاشقم؟

من هيجده ساله بودم كه زنم دادن

من بتول رو وقتي دامنشو در آورد تازه ديدم!

من خسته ام اينقدر پاپيچم نشو

من سر ِ زا رفتم..من نيستم،اينقدر پاپيچم نشو

من و هنر؟

من از هنر فقط اينو مي دونم كه باجيم بهم مي گه خطم خوبه،آخه بين فاميل فقط من بودم كه تا كلاس نهم خوندم

من هيچي از اوني كه شما بهش ميگي معشوق ِ مشترك نمي دونم

من اين آقايي كه شما مي گي رو نديدم

من هزار تا بدبختي دارم،اينقدر پاپيچم نشو.

من اگه شعر بلد بودم قافيه هامو جور مي كردم

من اگه بازيگر بودم اينقدر كاراي ناجور نمي كردم

من يه آدم ساده يه تعويض روغني چرب و چيلي ام،من نمي گم فقير ولي همچين اعيون اعيونم نيستم

من فكر كنم تاحالا آدم نديدم

بجز نماگزار محلمون كه مي گه از طرف خدا اومده،به دو دست بريده ي ابوالفضل قسم خيلي حاليشه ،اينطور كه حساب مي كنم ريشهاشو چهار ساليه كه نزده.

من يه كارگر پمپ بنزينم،من درخورد نفرينم،اينقدر پاپيچم نشو.

من با عيال شما مراوده نكردم

من آقاي شما رو معاشقه نكردم

من دوست شما رو معاينه نكردم

من بازيگر شما رو ملاحظه نكردم

من تو معرفي خودم مبالغه نكردم

من عشقمو با عشق شما معاوضه نكردم

من

من فقط زنمو حامله كردم!

اينقدر پاپيچم نشو.

يه قول بهم بده،پاتو ببر از اين مسير

اوني كه فكر مي كني دزديدمش از فردا شب مال خودت،از هم الان مال خودت،وردا ببر عاقبت ما رم بخر آبروي ما رم نبر،اينقدر پاپيچم نشو

اينطرفي گذر نكن

به وبلاگم نظر نكن

هيچ حرفتو هدر نده

با اسم هر كس كه مي خواي نظر نده

اينقدر پاپيچم نشو

برو خدا روزيتو يه جا ديگه حواله كنه

به معشوقت خبر بده عكس منو چاله كنه

وردا ببر جون هركسي كه دوست داري

فقط برو زحمت و كم كن بابا حوصله داري؟

خدانگهدارت عزيز با سوز و اشك و آه و واه

دور منو يه خط بكش،تروخدااا تروخداااا

 

                                                                 با احترام:م.محسنی

 

پی نوشت:

با عرض تعجب خدمت دوستان عزیز و به اطلاع خوانندگانی که مطالب وبلاگ را پیگیری مداوم می کنند می رسانم:پست قبل(عشق لرزه) مربوط به من و وبلاگ من نمی باشد و دوست خوبمان بلاگفا به صورت کاملا رندم!تصمیم گرفته مطالب دیگران را برای من آپ کند...و هیچ کاریش هم نمی شود کرد زیرا پاک نمی شود!می توانید یا این بلبشو را تحمل کرده یا بخندید!

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت 13:3 توسط مهتاب محسنی |

 

من...

فقط

لرزیدم

و

عاشقانه صدا کردم تو را !

و

تو...

این بار

فقط

عشق ِ من شدی!

...

عشق ِ من؟...

 

پ نوشت:

عشق بود که فرمان می داد و محال مشتاقانه سر تسلیم فرود آورد...

به سرعت نور رخ داد،

این ساده ی شگرف

عشق لرزه بود انگار...!

------------------------------------------------------------------------یک توضیح ضروری:

منظور از واژه "عشق لرزه"در اینجا  سلسله ای از دگرگونی هاست که درنتیجه ی آن، عشق پدید می آید.بدیهی است که این واژه، جدایی و فاجعه ی پایان نمایشنامه :"عشق لرزه" یا (تکتونیک:جدا شدن قاره هاو...) نوشته اریک امانوئل اشمیت را در ذهن شما تداعی نخواهد کرد!!!                      به ادامه مطلب رجوع کنید...با تشکر!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 23:18 توسط |

 

يك لحظه كه غافل مي شوي از من،با آن نگاه هاي ساكتت،دنيايم براي مدتي همه ي زندگاني ام را معكوس مي شمارد و آنقدر به عقب بر مي گردد كه نطفه اي مي شوم آماده براي بسته شدن!

از همان لحظه،همان آميختن ِ آخر و كار از كار گذشتن ِ هميشه،همان لحظه كه من پديد مي آيم از نوع بشر؛ تو در خونابه ي وجودم حل مي شوي و با بند بند تنم در مي آميزي و سفت مي شوي و رشد مي كني.

هنوز هم خون.....بوي تو را مي دهد!

بيش از اين اگر غافل شوي از من به عالم ذر،به عالم امكان، به عالم نا ممكن به هابيل به قابيل به آدم باز خواهم گشت....و لحظه ي ريختن اولين خون بشري بوي تو را استشمام خواهم كرد.

و بيشتر از اين اگر غافل شوي خدا را نيز طي خواهم كرد و راز چگونگي پيدايش او و عالم را كشف خواهم كرد..بيشتر از اين اگر غافل شوي از من!

غافل نشو از من،كه اگر غافل شوي خود را تا بدان جايي غرق خواهم كرد كه هيچ راه نجاتي براي بشر وجود نداشته باشد.

نفس بكش و تنها اكسيژني از آن همه دم مسيحايي ات را برايم به حل بفرست...

من به همين سادگي ها زنده مي مانم عزيزترينم

بلند گريه كن و بلند بخند،هيچ قانوني شامل تو نمي شود....اينجا جيره خور ِ شبگردي تاوانش را از قبل پرداخت كرده است.

آنقدر پهناي لب بگشاي و بخند كه چروك بخورد صورتت تا مرز گوش هايت و نترس از هيچ چيز ماهزاده ی هميشه جوان من.... افيون پيري ات را نيز جيره خور شبگردي...آري!

حال چشمانت را ببند و برايم دعا كن....

دعا كن خدا صبرم بدهد

همين!

واسا شولري كامانتالي نوگافن

 

دل.ن:سالگرد 24 ارديبهشت ماه مبارك!فقط دل هاي من و تو مي داند در آن روز با شكوه چه گذشت...

خدا تو را براي من نگه دارد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 0:22 توسط مهتاب محسنی |

 

ساعت 2 نيمه شب،مكان جايي در خيابان هاي همين شهر

گردش به راست آزاد

صداي سرسام آورموسيقي و سه ماشين كه از شدت كوبيدن روي ترمز به چپ و راست منحرف شده اند!

و يك جنس مونث...

كه دارد تصميم مي گيرد سوار كدامشان شود

حيرت و شرم ما،خانواده اي كه در انتظاريم تا راهمان باز شود

سعي مي كنيم حواس ها را از روي آنها منحرف كنيم،سه دختر بچه داخل ماشين است

سكوت محض...

قضاوت به جهنم

از هيچ ديدي نگاه نمي كنم و دنبال هيچ مقصري نمي گردم و هيچ موضوعي را به بحث نمي گذارم

فقط شما بگوئيد چگونه پاسخ بگويم به

دختر چهار ساله ي برادرم كه مي پرسد:

"عمه؟اين خانومه نصفه شب تو خيابون داره چيكار مي كنه؟"

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 23:34 توسط مهتاب محسنی |

به جاي اينهمه نسخه

                       خودت را برايم بپيچ...

                                                   طبيبم!

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 16:10 توسط مهتاب محسنی |

 

                         

لبخند تو...وقتي گونه هايت چال مي شود و همزمان با ريسه ات كلمه اي تلفظ مي كني

مرا ياد روزهاي خوب كودكي ام مي اندازد

تو را مثل سبزه،مثل عيد،مثل سيب،مثل سيزده بدر،مثل چهارشنبه سوري،مثل ماهي،مثل سفره ي هفت سين،مثل سه ماه تعطيلي،مثل هر چيز خوب كه خيلي خوش طعم است،يك نفس دوست مي دارم

تو تجمعي از لحظه هاي نابي

براي كسي كه كمتر فرصت شاد زيستن داشت!

 

.

وارد هشتمين سال (بي)(با) تو بودن مي شوم

تو مرا ياد كني يا نكني،من به يادت هستم....

عيدت مبارك!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 22:16 توسط مهتاب محسنی |

مقدمه:

(خساست در افشاي نوشته هايت داري) اين را دوستي به من گفت.دوستي كه شايد بعد ها در موردش با شما حرف بزنم.داشت دفترهايم را زيرو رو مي كرد و مدام نچ نچ مي كرد و ميگفت :خاك بر سر خسيست كنن.

مي گفت حتي دفترچه تلفنت پر است از نوشته هاي از دل بر آمده ي خودماني ولي وبلاگت شده سياهچال ،انباري،زباله داني.هر متن و مطلبي را كه به هيچ دردت نمي خورد در وبلاگ مي نويسي و حرف هاي به اين سادگي و رواني را پنهان مي كني!

قولش دادم كه دختر خوبي باشم و ساده نگاره هايم را هم براي شما بنويسم.قولش دادم كه بيشتر بيايم و مستدام تر ادامه دهم

قرار شد هر نوشته اي كه تا به حال زير متكايم پنهان مي كردم افشا كنم!

اين افشاگري را از من بپذيريد!

 

و اما من و رخوت خواب آورم...

پوسته ي بيروني پاهايم يخ كرده است و انگشتانم را كه تكان مي دهم سرما در مواجهه با گرماي زير پوستم بيشتر خودش را نشان مي دهد

سرم را روي دست چپم گذاشته ام و با دست راست مي نويسم

صداي موسيقي اي كه گذاشته ام همنوازي عود و فلوت بوي داغي را به مشامم مي رساند كه نمي دانم از كجا مي آيد.

ملافه و رو تختي ام را شسته ام و روي بند پهن كرده ام

به خاطر آن لكه ي خون كه از ميان ران هاي خوش تراش دختر دوست داشتني زندگي ام چكيد.

خودش خيلي بهم ريخت

ولي من بدون اينكه بفهمد پتو را بو كشيدم حتي خواستم نوك زبانم را به آن بزنم كه ناگهان از در وارد شد

چند باري اسمش را صدا كردم كه بگويم اين لكه ي خون...

نگفتم

سرم را از روي دستم بلند مي كنم و بيني ام را مي خارانم

دوتا كشوي باز چپ و راست ميزم را به داخل مي برم و كمي جا بجا مي شوم.

حوصله ام كمي تار و پود گسسته شده و فك ام به شدت درد مي كند و نمي دانم چرا و چه بلايي سرش آمده و از شنبه تا به حال نمي توانم لقمه اي در دهانم بجوم.

سرم را جا بجا مي كنم چشمم مي افتد به عكسمان كه يك طرف ديوار را اشغال كرده

بايد در اثاث كشي حسابي به كارگر ها سفارش كنم مواظب اين تحفه باشند

داريم از اينجا مي رويم،زير پايم خاليست، فرش ها را لوله كرده ايم و پرده ها را گرفته ايم،اثاث هاي سنگين را هم جمع كرده ايم.من هنوز اتاقم را جمع نكرده ام و دلم نمي خواهد كتابخانه ام را خالي كنم.

برادر زاده ام گه گاهي كه شيطنت اش تمام شده باشد و حواسش جمع باشد در مورد عكس ها و كتابهايم سوالاتي مي كند

يكي از عكس هايم همشه برايش جالب است،پرتره اي ست كه تكه تكه اش كرده ام و به ديوار زده ام،هميشه مي پرسد چرا اين بلا را سر عكس آورده ام؟ و من مي خندم

گاهي هم شانه بالا مي اندازم و گاهي هم گازش مي گيرم و در مي روم و مثل برق گرفته ها مي دود دنبالم...

ياد برادر زاده ها و خواهر زاده هايم زندگي ام را شيرين مي كند،سيزده تا هستند ريز و درشت.كوچكترينشان حدودا بايد سه سالش باشد و بزرگترينشان در كنار همسرش انتظار قدم نو رسيده را مي كشد.

دست از نوشتن مي كشم و به بيرون خيره مي شوم

بايد فكري براي جير جير قلبش بكنم،وقتي به شدت گريه مي كند قلبش صدايي شبيه جير جير مي دهد

در ميان گريه ها در آغوشش كه مي گيرم اين صداي جديد مغزم را مي تراشد به شوخي طعنه اش مي زنم كه باز جير جيركت شروع كرد؟و لبخند او از پشت اشك هايش حدس زدني ست

تعطيلات كه تمام شود هردويمان بايد سري به دكتر بزنيم،او براي قلبش و من براي فك ام.هميشه به او مي گويم عاقبت به خاطر اين درد و مرض ها هم تو سر صحنه سكته مي كني هم من لال مي شوم!

هوا از صبح تا به حال ابريست،پنج و نيم عصر است و هنوز هوا تكان نخورده،پيرمرد كرخت! انتظاري هم نمي رود سالهاست كه ديگر از اين آسمان و ابر ها و خدايش انتظاري ندارم.

كف سرم مي سوزد..و در شقيقه ام انگار دشته فرو كرده اند..ذهنم نا منظم مي سوزد

سه تا شاخه گل از اين گل هايي كه فقط برگ اند اسمش را نمي دانم ولي رونده هستند توي اتاقم رشد داده ام،البته من كه باورم نمي شود در اين اتاق چيزي رشد كند.

احساس مي كنم دستگاه گردش خونم احتياج به استراحت دارد و قلبم بايد كمي آهسته تر تلاش كند

احساس مي كنم يك چند ساعتي ،فقط چند ساعتي اگر بخوابد،ساكت باشد،نزند،خوب مي شود

شن هاي داغي را زير بدنم حس مي كنم

حالا انگشتهاي پايم گرم مي شوند

پلك هايم سنگين شده است

و تو كم كم داري پشت پلك هايم واضح مي شوي

مي خندي

هميشه مي خندي

همين كه مي آيم خواب بروم مي خندي

و از گوشه ي لبهايت قطره آبي سر مي خورد

و تا مي آيم نزديك لبت

و تا زبانم را بيرون مي آورم

خواب خودش را روي من مي اندازد

و مغزم ديگر كار نمي كند

و خودكار از دستم مي افتد

و همه ي اتاق دور سرم ضرب مي گيرد

و تو ريسه ميروي

و لي لي كنان دور ميشوي

و قلب من مي گيرد

و شايد

سوژه براي لحظه اي مي ميرد...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 16:49 توسط مهتاب محسنی |

 

شبی

ستاره ها

در آرزوی آبتنی به عشق گوشماهی ها زمینی شدند

 

و تابستان

هم بستر علف

و گم شدم از خیال کسی

 

گفتی تمام شوری آب

در کف آلوده ی خورشید

- برایم دریا بیاور -

که در پولکهای ماهی خواب رفت

 

حتی اگر نیایی

دیگر آدمهای اطراف سیرم نمی کنند

در گلوی خودم گیر کرده ام.

 

پ.ن:حواسم به همامنگی تاریخ این آپ و اولین آپم نبود.  وبلاگم یکساله شد.

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 18:33 توسط مهتاب محسنی |

 

بو می کشم لحظه ها را

                                      عمیق صدایم کن...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت 10:59 توسط مهتاب محسنی |

 

 

از دور- دور ِ دور ِ دور

به فاصله اي كه نسوزد آنجايت!

 

زيرا آتش هميشه هم معناي نابودي نمي دهد

اينبار بر خلاف تصوراتت پالايش است پاكي ست تعالي ست رسيدن است

 

باز هم دورتر- دورتر ِدورتر ِدورتر

به فاصله اي كه نسوزد آنجايت

 

من با اين شعله هاي دل افروز

به همه ي آنچه كه مي خواستم رسيدم

به بيشتر از همه ي آنچه كه مي خواستم

 

تو ولي از دورترين فاصله ي ممكن نگاهم كن

به فاصله اي كه نسوزد..... آنجايت

 

حالا تمام خاطرات و آرزوهاي كودكي ام را به جايگاه شهود فرامي خوانم

                                         لطفا قيام كنيد

 

اي آه هاي پر حسرت؟

اي كاش هاي نكاشته؟

اي خيال هاي خفه شده؟

اي بغض هاي ترسيده؟

 

اي اميد هاي كال؟

اي آمال هاي محال؟

اي خواب و خيال؟

اي...

 

زبان باز كنيد

و به اين كتاب مقدس قسم ياد كنيد

 

                      امروز به كدامتان جامه ي عمل نپوشانده ام؟

 

حضار...

به پاس اين همه تعالي

همگي به پا خيزيد

و با تمامي آنچه در بازوانتان قدرت مي پنداريد

تشويقم كنيد....

 

(باز هم لازم است بگويم دورتر؟

تا نسوزد...!؟)

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت 12:53 توسط مهتاب محسنی |

اينجا كجاست؟

پاسخ هاي احتمالي...

الف)لانه ي جاسوسي       ب)شير خوارگاه آمنه    ج)نوار غزه    د)جايي مخوف كه عده اي آدم مخوف صف مي ايستند    ه)سانسورستان     و)وقتي اسمشو سر درش ننوشته من از كجا بدونم     ز)هنرمند دوني     ق)محل استقرار پاكدل ها              ع)خونمون  ك)ساختمان مترو   ث)بيمارستان سوانح سوختگي    ر)نان داغ كباب داغ    ش)شعبه 2بهشت زهرا     ط)محل آزار و اذيت گشت ارشاد     ي)ونك، كردستان،ونك بيا بالا      ض)نمي دونم        ظ)امامزاده عبدالله        غ)ايستگاهBRT         ل)مرگ بر اسرائيل          ن)بلند بگو لا اله الا الله         چ)گردالو      خ)باغ وحش       گ)تئاتر شهر      م)لوازم يدكي         پ)به يك زيگزال دوز ماهر نيازمنديم            ژ)هرگونه سفارشات پذيرفته مي شود...

 

پ.نوشت:

به بهانه ي بیست و هفتمین جشنواره تئاتر فجر

مشتاقم پاسخ هاي احتمالي شما را نيز بدانم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 23:22 توسط مهتاب محسنی |

 

(يلداي سوت و كورم را با كتاب هايم سرگرم مي كنم،بهانه مي گيرد طفلكي)

من: *مي گويند وقتي مصيبت ماه از حد تاريك ترين شب ناجور مي گذرد ديگر هيچ ستاره اي بر مزار مردگان ما گريه نخواهد كرد.

(خم مي شوم و پايه ي صندلي راك را با حركتي سريع مي چسبم/جير جير قطع مي شود)

من: دروغ مي گويند!

(همه ي عود هايم را توي شومينه ريخته ام!كيف مي كنم صداي چق چق كه بيشتر مي شود)

او:(صدايش از آخرين اتاق) ماهي؟

(صدايش با پچ پچه هاي من كه جمله ي قبل را تند تند تكرار مي كنم، مي آميزد)

او:(مي آيد.در پوشيدن لباسش عين بچه ها دچار مشكل شده كه صدايم كرده است.لبخند مي زند و قژ قژ كف ِ پاركت فرياد مي كشد،گمان مي كنم همان جمله ي قبلي را تكرار مي كند!)تقريبا داد زدم،نشنيدي؟بيا بابا تو خودم گره خوردم(كمكش مي كنم)چي مي گفتي با خودت؟بشين حافظ بخون دختر اينا واسه تو زوده اين جمله ها مسمومت مي كنه(به مسخره و كنايه اين حرف را مي زند چون خودش هم...)

من:چشم!

او:تا تو تمام سهم من از ثروت سپيده دمي ، كوه و جاده و دريا چيست؟ دريا و دشنام و كلمه كدام است،من خودم اين حروف مرده را به مزامير زندگي باز خواهم گرداند( و پقي مي زند زير خنده)

من:(كف مي زنم)آفرين!باريكلا!اينا و از حافظ خوني هاي مداوم ات ياد گرفتي؟

او:حالا

من:سيب زميني ها سوخت،بدم بخوري؟(سر تكان مي دهد.مي آيم سيخ را از شومينه بيرون بكشم كه هُراي آتش بالا مي زند و دستم تقاص لرزش دلم را در آتش دنيايي پس مي دهد)

او:اووووووووخ(دستم را مي گيرد و مي زند به شوخي كه فراموش كنم)چقدر بهت بگم اينقدر با احساسات اين عناصر چهارگانه بازي نكن ديدي آخر بهت آميخت و اوفِت كرد؟

(اشك از چشمانم سرازير مي شود از سوزش نيست از دلتنگي اين يك ماهه ي اخير است)

او:ببينمت؟ ماهي؟ مي دونم دلت تنگ شده ولي...

عشق من، هرگز آلوده ي اندوه نمي شود

حالا بگذار مصيبت ماه

از حد تاريك تر ِ هرچه كه دلش گرفت...!

(سكوت)

من: (اشكم در چال گونه ام كه به افتخار حضور عشق مي خندد گم مي شود)سيب زمينيتو بخور درويش

او:(** نگاهي به پوست سوخته ي سيب زميني و اشك و لبخند من و دست سرخم مي اندازد و لب خند شيطنت آميزي مي زند)

من:نه!ديگه خواهشا نه! فعل خوردنتو انجام بده ذهنتو درگير نكن

(سكوت...و فعل سيب زميني خوردن...)

او:خوبي؟

من:...!

 

 

پي نوشت:

* تفعل شعرها از يوما آناداي سيد علي صالحي

** نگاه يعني مي خواهي در وصف اين چند موضوع نيز شعري بسرايم؟!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 0:58 توسط مهتاب محسنی |

 

وقتي از پشت سر

ناگهان ديدمت

زمان و مكان را گم كرده بودم

سال و ماه را هم

و روز و شب را

فقط مي دانم قرمز رنگ بود صندلي ها

و مخمل

و تو نشسته بودي درست ردیف و صندلی روبه رويم "پشت به من"

مشكي بود

لباست

و باورم نمي شد اينگونه غافلگيرم كرده باشي

با بودنت

از پشت بو كشيدمت

خودت بودي!

خوش بوي من...

مي ترسيدم از نفس نفس زدنم

آن هم اينقدر بلند و غير قابل كنترل

لو بروم.

نزديكت شدم

پشت گردنت از صافي فقط بوسه اي كم داشت

ناگهان

در آغوشت كشيدم

و بوسه را سر جايش نهادم

تو

بر نگشتي

فقط لبخندي زدي

يعني...

ديدي آمدم؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/22ساعت 21:32 توسط مهتاب محسنی |

 

 آدمي بدون عشق،تنها توهمي از پديده ي زايش است... .

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 11:34 توسط مهتاب محسنی |

دوستي مي گفت:تمام زندگي را در حاليكه كه فكر مي كرديم برده ايم ،يكجا باخت داده بوديم!

پرسيدم عارف چرا؟

گفت:

نيمي از عمرمان درد و دل هايمان را به" در" گفتيم تا بلكم " ديوار" بشنفد

نيم ديگر عمر ناچار شديم گفته هايمان را از" در" پس بگيريم،مبادا به خود گرفته باشد!

.

.

با خود گفتم:با اين حساب  تمام عمر،خود را به درو ديوار مي كوبيديم...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28ساعت 18:31 توسط مهتاب محسنی |

هزار بار ِدوباره باز

اگر دو دست ِ بي چشم و روي ِ خويش را

در غسل تيغ و

بسمل بي قَسَم بشويي

باز آواز آن قناري سر بريده را

از آسمان ِ همين پاييز ِ پر بسته خواهي شنيد.

 

نه چشم هاي مرا ببند

نه گوش هاي خود را بگير!

...

با اين همه زحمت نكش آقا!

كُشته ي من حتي

از طعم تلخ همين چاي ِ مانده نيز

با تو سخن نخواهد گفت.

سيد علي صالحي

پي نوشت:خب...حالا ادامه بده!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت 13:12 توسط مهتاب محسنی |

 

موذن را بگو دوباره اذان سازد...

 

 

                                                 تو که اینجایی قبله را گم می کنم!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت 21:1 توسط مهتاب محسنی |

چشمانت را بسته اي

لبهايت ولي نيمه باز

 

يك نفس مانده به تو...

.

.

.

.

. نفس آخر را مي كشم!

 

پ.نوشت: مي كشَم يا مي كُشم؟

تو اين ايهام را به تعبير خودت بخوان.

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت 12:39 توسط مهتاب محسنی |

 

شکار!

گربه اك ِ دلم دُم مي جنباند

مي گويند بي چشم و رويند،بس كه ناز مي كنند بي صفت ها!

نه شيطاني اش نگرفته،فوضولي هم نمي كند،ساكت است؛ دارد فكر مي كند و نگاه...ديدي گربه ها را؟

وقتي به كارهاي بزرگ فكر مي كنند،مثلا شكار،گوش هاشان تيز مي شود و دُم شان را مي جنبانند

دقيق و حساب شده... چپ!راست!چپ!راست!

گربه هاي آلاسكا هم تقريبا همينطورند

ولي خوش به حالشان زبانشان خوب است!

بگذريم

 

داستان همان است!

دُم مي جنبد و گوش تيز مي شود و تن خَف مي كند و حنجره سكوت!

گويي جنبنده اي نفس نمي كشد!

يك فريب...مثل كاسه ي آب ِ قبل از ذبح!

 

ولي گربه ي آنسال، ببر ِ امسال شده است

بيا بيرون موش موشك

كسي با تو كاري ندارد

ببر هم حريف خودش را مي شناسد

آهو را ول نمي كند يابو را بگيرد!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 1:46 توسط مهتاب محسنی |

درود
من مهتاب محسني هستم متولد 24 اسفند 68

ديپلم تئاتر از هنرستان سوره

ديپلم گريم از سينما ايران

دانشجوي تئاتر در دانشكده ي هنرهاي زيبا- دانشگاه تهران.

دانشجوي انصرافی سينما در دانشكده ي سينما تئاتر- دانشگاه هنر


مطالب اين وبلاگ نوشته هاي شخصي من مي باشند كه در مقابل ديدگان زيباي شما به نمايش گذاشته شده است
از اينكه مطالب را مي خوانيد و نظر مي دهيد و بدون ذكر نام نويسنده كپي نمي كنيد از شما متشكرم.
بدرود.


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


Links

صد فيلم
باني فيلم
تئاتر ما
هنر تئاتر
ایران تئاتر
لميا
خانه ي تئاتر
از چشم من
تهمینه میلانی
پانته آ بهرام
شبنم طلوعی
مسعود کیمیایی
محسن مخملباف
پوران درخشنده
ترانه علیدوستی
خانه هنرمندان
ابلیس-آرش
مکتوب-باران
نشانه ها-کویر
نائیریکا-ستاره
برفک-بهرام
هفت اقليم
بانك فيلم و سريال
گروه هنري بي تا
خانه ي كاريكاتور ايران
احمد شاملو
مصطفي مستور
فريدون مشيري
عرفان نظر آهاري
بهرام بيضايي
حسين منزوي
سيد علي صالحي
منوچهر آتشي
موريانه هاي چوبي
مي يابيم در خواب اناري در مه
در حوالي احوال
پرومته در زنجیر
فریاد های نزده
خوشبختي در سطح آ
ديدار خورشيد
باران من
گالري عکس Wondermage
و باز هم تئاتر...
قهوه و سیگار
روزگار گیدورایی
عسلواره
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin